| نظام قافیه بیمصلحت نیست | | در اینجا هم عروضی مصلحت نیست |
| مرا عقل و دلم ره مینماید | | خدا هرجا برد جز مصلحت نیست |
| اگر موج است دریا را بدین سو | | بدان سو حربه کردن مصلحت نیست |
| بخواندی بیتی از ابیات بلخی | | که بینامش ربودن مصلحت نیست |
| «چو پا داری برو دستی بجنبان | | تورا بی دست و پایی مصلحت نیست» |
| گرم دست است و پا، بر آن نظر کن | | که دست از پا خطایی مصلحت نیست |
| پلشت است این جهان، دانم ولیکن | | درشتی و پلشتی مصلحت نیست |
| چه میدانی که این دستم نجنبید!؟ | | که تن بی جنبش ید مصلحت نیست |
| چو گردانم بهدست خود جهانی | | زپا افتی و این هم مصلحت نیست |
| همه ابر و مه و خورشید و دوران | | روند آنجا که آنجا مصلحت نیست |
| دل آسان مینمود اول، ولیکن | | زمشکلها شنیدم: «مصلحت نیست!» |
| زخود میپرسی آخر این چه حرف است؟ | | ولی روشنتر از این مصلحت نیست |
| نمیدانم چرا هاتف خبر داد | | که دل بستن به «خوشدل» مصلحت نیست |
آمد بهار
سهشنبه, اسفند ۲۸, ۱۳۸۶
| نوشتۀ:
حيران
| آمد بهار و گل از غنچه بردمید | | بغض از گلوی بلبل و مطرب بیارمید |
| یاد از نگاه دعا خواه رفته کن | | حمدی بخوان و نثارش بنفشه کن |
| چون این بهار، بهارانِ چند رفت | | این هم رود، بگو تا بهچند رفت؟ |
| عمریست ظرف خود از خاک کردهایم | | کاش این بهار به خاکش ثمر نهیم |
| خاک است این دل و، ما بذر و دانهاش | | نقش است این می و کعبه نشانهاش |
| «خوشدل» به مرحمت ایزدی شدیم | | ران ملخ به درگه او هدیهبر شدیم |