هیچ آیینهای در شهر نیست ...
تا حکایت کند از سر درون
هیچ آیینهای در شهر نیست ...
تا روایت کند از عقل و جنون
تا حکایت کند از سر درون
هیچ آیینهای در شهر نیست ...
تا روایت کند از عقل و جنون
| من ملولم، چرا نمیآیی؟ | شکل دنیا چگونه میخواهی؟ | |
| مردم خود ندیدۀ خودبین | با توهم از عشق و شیدایی | |
| صورتکها همه محبتگون | چهرههاشان به مکر و خونخواهی | |
| ذکر تسبیح هر یکی صد دین | قبلههاشان به قصد رسوایی | |
| وقت مستی که هاله میبینند! | وقت دیوانگی، جهانشاهی | |
| سفرهها را پر از طلا کردند | کیسهها را دلار صدتایی | |
| روز محشر همه هراسانند | چون نوازد به کوس رسوایی | |
| شد یدالله فوق ایدیهم | دستشان را نمیرسد جایی | |
| نالههاشان چقدر شیرین است | گریههاشان عجب تماشایی | |
| «خوشدل» از وعدۀ وصال تو | زیر دندان جگر، که بازآیی |
1 نظر دوستان:
خیلی جالب بود، " نوشتن برای آنان که بهانه ای برای گفتن دارند ، نوعی زیستن است .
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزیم!